**emertad** هميشه سبز و بهاري باشيد
دختر و بهار
 
 

 

 
شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥

 

 

در زندگی همه چيز را از خدا بخواهيد

                                                                   که اگر برآورده شود نعمت است و اگر برآورده نشود حکمت است

 

 

و از غير خدا چيزی نخواهيد

که اگر برآورده شود منت است و اگر برآورده نشود ذلت

 

 
 

 

 

 
چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥

یادداشتی از طرف خدا

 به: شما

 تاريخ : امروز

 از: خالق

 موضوع : خودت

عطف به:زندگی

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده . آنرا در صندوق ) براي خدا تا انجام دهد ( بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي.

 

 

 
 

 

وقتی می خوای ........

 
سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥

وقتی میخوای گریه کنی ولی اشکی وجود نداره باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای بخندی ولی خندت نمی یاد باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای یه نفرو فراموش کنی ولی شده جزئی از وجودت باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای سرتو بزاری روی یه شونه  ولی شونه ای نیست باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای دستا تو حلقه کنی دوره یه نفر ولی نفری نیست باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای یه نفرو دوس داشته باشی ولی اون دوست نداره باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای جور دیگه ای باشی ولی نمی تونی باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای بمیری ولی موقش نیست باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای دستی تو دستت باشه ولی دستی نیست باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای درد دل کنی ولی گوشی نیست باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای  چشات نبینه ولی بازم می بینه باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای بعضی چیزا رو نفهمی ولی میفهمی باید چیکار کنی؟
وقتی میخوای بشه عشق میشه تنفر باید چیکار کنی؟

 
 

 

چند مطلب کوتاه

 
یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥

براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاك شدني نيست . گرچه پاره كردن يك كاغذ از شكستن يك قلب هم ساده تره ولي تو بنويس

 

ماهي گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني .

 

خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه اخرين عشق يك پسر باشد

 
 

 

درد و دلهای شبانه يک کودک

 
شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥

خدايا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين
نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن
و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .
خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..
خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟
می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...
خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...
خب تو حق داری .. تو خدايی ...
خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير ...

 
 

 

محاکمه عشق

 
جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥

 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت: دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟

قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم، پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!

 

 
 

 

 

 
پنجشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٥

یا لطیف

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

 

 
 

 

 

 
پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

رویای شبانه

  

 د یشب رویایی داشتم ...

خواب دیدم بر روی شنها راه می‌روم،

همراه با خود خداوند.

و بر روی پرده شب،

تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می‌دیدم.

همانطور که روز به روز از زندگی گذشته‌ام را نگاه می‌کردم،

دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد،

یکی مال من بود و یکی از آن خداوند.

در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت،

اتفاقا آن روزها مطابق سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.

روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و ...

آنگاه از او پرسیدم:

«خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.

خواهش می‌کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟»

خداوند پاسخ داد:

«من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،

حتی برای لحظه‌ای

هنگامی که در آن روزها، یک ردپا بر روی شن دیدی،

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.»

  

 
 

 

 

 
پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس  نامعلوم دارند رسیدگی می  کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی  لرزان نوشته شده بود

 نامه  ای به خدا !  با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و  بخواند.در نامه این طور  نوشته شده بود :  خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام  با حقوق نا چیز باز  نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد  دلار در آن بود دزدید.این  تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می  کردم.یکشنبه هفته دیگر عید  است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت  کرده ام. اما بدون آن پول  چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از  او پول قرض بگیرم.تو ای  خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...    کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و  نامه را به سایر همکارانش

 نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را  جستجو کردند و هر کدام چند  دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد  و برای پیرزن فرستادند...  همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته  بودند کار خوبی انجام دهند  خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از  این ماجرا گذشت.تا این  که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست  رسیدکه روی آن نوشته شده بود:  نامه ای به خدا !  همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و  بخوانند. مضمون نامه چنین بود  :  خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم  انجام دادی تشکر کنم . با  لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا

 کرده وروز خوبی را با هم  بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی  برایم فرستادی...  البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان  اداره پست آن را برداشته اند ...!!! 

 
 

 

 

 
شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم  به دريـــا برويم  و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت وگول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،وقتي به ساحل رسيدند حقيقت  لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد  و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما  دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 
 

 

داستان کوتاه

 
پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود . فضیلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دورهم جمع شدند خسته تر و کسل تراز همیشه  ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :((بیایید یه بازی کنیم مثلآ قایم باشک.))همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورآ فریاد زد من چشم میگذارم من چشم میگذارم واز آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست وشروع به شمردن کرد1..2...3 همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت , خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت , در میان ابرها مخفی شد. هوس , به مرکز زمین رفت. طمع , داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت .و دیوانگی مشغول شمردن  بود,79...80...81. همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید95...96...97. هنگامی که دیوانگی به100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه , هوس در مرکز زمین , یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت درگوشهایش زمزمه کرد:تو فقط بایدعشق را پیدا کنی واوپشت بوته گل رزاست. دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهیجان زیاد ان رادر بوته گل رز فرو کرد ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود از میان انگشتانش قطرات خون جاری بود. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت:((ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه میتوانم تورا درمان کنم؟)) عشق پاسخ داد:((تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.))  و اینگونه بود که عشق کور شد ودیوانگی همواره همراه اون 

 

 
 

 

روز عشاق گرامی باد

 
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 
 

 

 

 
سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است      

 
 

 

 

 
سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

Amokhteam……tanha kasi ke mara dar zendegi shad mikonad kasi ast ke beman migoyad to mara shad kardi

Amokhteam……dashtane kodaki ke dar aghosh shoma be khamb rafte zibatarin hesi ast ke dar donya vojod darad

Amokhteam……ke mehraban bodan besyar mohem tar az  dorost bodan ast

Amokhteam …..ke hargez nabayad be hedyeei az taraf kodak na goft

Amokhteam…...Ke hamishe baray kasi ke be hich onvan ghader be komak kardanash nistam doa konam

Amokhteam……ke mohem nist zendegi ta che had az  shoma jedi bodan ra entezar darad hame ma ehtiaj be dosti darim ke lahzeei ba vey be dor az jedi bodan bashim.

Amokhteam……ke gahi tamam chiz haey ke yek nafar mikhahad faghat dasti ast baray gereftane daste o va ghalbi ast baray fahmidane o.

Amokhteam …..ke rah raftan kenar pedaram dar ye shab tabestani dar kodaki shegeft angiztarin chiz dar bozorg salan ast

Amokhteam….dar zendegi mesle yek dasmal lolei ast ke harche be entehayash nazdiktar mishavim saritar harkat mikonad

Amokhteam …ke pol shakhsiat nemikharad

Amokhteam …ke tanha etefaghat rozane ast ke zendegi ra tamashaey mikonad.

 

 
 

 

 

 
پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤

صبحی برمی خيزم

به آن سان که خورشيد طلوع می کند

دردها رفته اند و عطر خوشبختی تراس خانه کوچکم را پر کرده است

دلم واژه های تازه می خواهد

سردی و خاموشی تنم را فراگرفته

دلم روشنايی آفتاب را می خواهد

کاش کسی در آفتاب برايم خانه می ساخت

کاش کسی سهم مرا از خورشيد به من می داد .......

 
 

 

من چه می دانستم

 
پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

 

 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی است

            من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

            من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کسی دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند .

 

 

 
 

 

سکوت

 
شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤

وقتی کسی نيست به دادت برسه پس داد نزن

سکوت کن

شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توی وجودت انباشته شده

ـ فرياد دردت و دوا نمی کنه ـ

اما سکوت شايد نتونه دردت و از بين ببره

اما می تونه خيلی راحت تو رو از دنيای مشکلات نجات بده

 
 

 

دوستی

 
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤

خدایا

همه اونهایی که دلشون آسمونیه . نگاهشون بارونیه , خنده هاشون بی ریاست , گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه , به همه چیزهایی که تمنای درونیشونه برسن , دنیای سبز دوستی ها یه دنیای بی خزونه , اگه باغبون دلهامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده , ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته یه شاخه گل مریم یه عکس یادگاری و خیلی چیزهای دیگه نیازی نداریم .

برای اینکه من و تو یاد هم باشیم تنها یه خاطره هم می تونه خاطره ساز دوستی های ابدیمون باشه , خاطره کوچیکی از همه با هم بودن هامون , حالا دیگه تداون دوستی مون دست خودمونه , به اینکه چقدر نسبت به هم صادق باشیم بی ریت باشیم و با ایمان .

نمی دونم کجای راه دوستی هستم ابتدا یا نیمه راه . هر کجا که باشم بذار دوستی مون رو با این جمله زلال کنم که دوستت دارم دوست من ............

 

 

 
 

 

 

 
پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

Dir0oz ke faryad zadi DO0STAT daram goftam nemishnavam lotfan bolandtar!!!!!!!! farda ke be arami gofti digar doostat nadaram goftam HiS chera dad mizani!!!!!!!!

 
 

 

 

 
شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

 
 


وبلاگ من
 
 
 

سايت ها
 
 
 

عزيزان بهاري
 

طراح قالب
 

لوگوي وبلاگ
 
 

دوستان بهاري
 
 
 
 

Persian Yahoo Weblogs DirectoryDev.ir مرجع برنامه نويسان MacromediaX